تبليغاتX
برکت

برکت

نه خاطری زمن آسوده نه دلی شادست

وجود ناقص من چشم زخم ایجادست

طالب آملی

گزیده‌ی اشعارِ سبکِ هندی، تألیفِ علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، مرکزِ نشرِ دانشگاهی، تهران، هزاروسیصد و هفتادودو

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 7:48  توسط عادل صدر  | 


لکان: تلویزیون- بیائید همچون احمقها رفتار كنيم، بیائید اين عنوان را بطور تحت الفظی برداشت کرده و از خودمان يك سوال بپرسيم، امّا نه این سئوال که «از آموزه‌های لکان چه چیزی راجع به تلویزیون مي توان آموخت؟»، این پرسش به مسیر نادرستی راه می‌برد که روانکاوی کاربردی نامیده می‌شود. بلكه اين سئوال معکوس كه: «از پدیده‌ي تلویزیون درمورد آموزه‌های لکان چه چيزي مي‌توان آموخت؟». در نگاه اول این پرسش همان قدر عبث(ابزورد) است که گزاره‌ی جمجمه‌شناسانه‌ی معروف هگلی: «روح یک استخوان است»: برابر کردن متعالی‌ترین و فرارترین نظریات با یک پدیده‌ی فرهنگِ- توده‌ایِ عاميانه. اما شاید هم‌چون گزاره‌ی هگلی، يك "حقیقت فرضي" درون این ابتذال‌ِ آشکار وجود داشته باشد. شاید به کمک صفات ويژه و بخصوص برنامه‌های تلویزیون آمریکایی بتوان این گزاره‌ي بنيادين لکانی را فهميد که می‌گوید روانکاوی روان‌شناسی نیست: باورهای دروني – حتا دروني‌ترین احساسات از قبیل هم‌دردی، گریه، تاسف، خنده – می‌توانند به دیگران انتقال داده شوند یا به ديگران محول شوند بی آن که خلوصشان را از دست دهند.




اولین درس تلویزیون: روان‌کاوی روان‌شناسی نیست

لکان در اولین سمینارش درباره‌ي اخلاقیات روانکاوی از نقش گروه همسرايان در تراژدی باستان سخن می‌گوید: تماشاگران نگران و اشباع شده از مشکلات روزمره به تماشا می‌آیند و بدون تجربه‌ی پیشین مصایب نمایش، قادر به درک ترس‌ها و اندوه‌های آن نیستند. اما مسئله‌ای نیست: گروه همسرايان اينجا حضور دارد تا به جای تماشاگران اندوه و درد را حس کند. به بیان صریح‌تر، تماشاگران به واسطه‌ي گروه همسرايان، احساسات مورد نیاز نمایش را در می‌یابند: «دیگر از هر اضطرابی آسوده خواهید شد، زیرا حتا اگر چیزی احساس نکنید، گروه همسرايان به جای شما آن را حس خواهد کرد.»[1] حتا اگر تماشاگران با خواب‌آلوده‌گی در حال نظاره‌ی نمایش باشند – با استفاده از این عبارت خوب و قدیمی استالینیستی – وظیفه دارند با قهرمانان نمایش هم‌دردی کنند. چنین پدیده‌ای در جوامع ابتدایی در قالب «گرینده‌گان» بازشناسی می‌شود: زنانی که مزد می‌گیرند تا به جای‌مان گریه کنند. به این ترتیب وظیفه‌ی سوگواری را از طریق «دیگری» انجام داده‌ایم در حالی که می‌توانیم وقت‌مان را در امور مفیدتری صرف کنیم از جمله در مشاجره برای تقسیم میراث فرد مرده.

برای اجتناب از این عقیده که انتقال و صورت خارجي دادن به درونی‌ترین احساسات فقط یکی از خصيصه‌هاي مربوط به مراحل ابتدایی رشد است، بيائيد پدیده‌ای مرسوم را در سریال‌ها یا برنامه‌های عامیانه‌ی تلویزیون به یاد آوريم – خنده‌ي ضبط شده. پس از نمایش هر نکته‌ی مضحک یا کنایی، می‌توان خنده و هلهله‌ای را به همراه صدای متن نمایش شنید. این جا همتای دقیق گروه همسرايان در تراژدی باستانی را شكل داده ايم. این جاست که باید در پی "روزگار باستانِ زنده" بود. گفتني است، این خنده براي چيست؟ اولین پاسخ ممکن – كه خنده‌ي ضبط شده به ما یادآوری می‌کند که چه زمانی بخندیم – به حد كافي جالب توجه است زیرا به تناقضی اشاره دارد که می‌گوید خنده یک وظیفه است نه نوعی احساس خود انگیخته. اما این اولین پاسخ کافی نیست زیرا ما به طور معمول نمی‌خنديم. بنابراين تنها جواب درست شايد اين بوده باشد كه ديگري – که در تلویزیون نمود می‌یابد - وقتی به جای ما می‌خندد، ما را حتي از انجام وظیفه‌ی‌ خندیدن‌مان خلاص می‌کند. پس، حتا اگر عصرگاهان خسته از کار احمقانه‌ی روزمره‌ي سخت، جز خواب‌آلوده زل زدن به صفحه‌ی تلویزیون کاری نکنیم، می‌توانیم پس از آن بگوئيم كه به طرز ابژكتيوي، از طریق وساطت دیگری واقعاً خوب وقت گذرانده‌ایم.

همه‌ي مطلب اين است كه، فقط با تصور كردن از خود بيگانگي سوژه‌ در اسم دلالت (the signifier) به محض اينكه سوژه در يك شبكه‌ي دال بنيادين بيروني گرفتار مي شود، مي توان شرح داد كه چگونه سوژه آزاردیده، تقسيم شده و تجزيه مي‌شود. برای درک مفهوم تقسيم شدن لکانی سوژه، باید نقیضه‌ی معروف لوییس کارول را به یادآورد: دختر کوچک به دوست صمیمی‌اش می‌گوید: «خیلی خوشحالم که مارچوبه دوست ندارم، چون اگر دوست داشتم مجبور بودم بخورم و نمی‌توانم خوردنش را تحمل کنم!» اینجا ما سراسر با مسئله‌ی لکانی بازتاب‌پذیری میل روبرو هستیم: میل همواره میل داشتن به یک میل است. پرسشی که معمولاً با تاخیر پیش می‌آید چنین است: «من به چه بايد ميل داشته باشم؟» اما «خیلی چیزها هست که من تمايل دارم، من به خیلی چیزها میل دارم، کدامیک از آن‌ها شایسته‌گی آن را دارد که ابژه‌ی میل من باشد؟ من به كدام ميل بايد ميل داشته باشم؟» تناقض در موقعیت اساسی سیاست کلاسیک استالینیستی زمانی به طور تحت اللفظي بازتولید می‌شود که قربانيِ متهم باید به دوست داشتن مارچوبه (بورژوازی، ضد انقلابی‌گری) اعتراف کند و هم‌زمان شدت انزجار خود را از رفتاری که او را مستحق مجازات مرگ کرده ابراز کند. به همین علت قربانی استالینیسم بهترین مثال است برای بیان تفاوت بین sujet d’énoncé (سوژه‌ی بیان شده) و sujet d’énonciation (سوژه‌ی بیان كننده). آن‌چه حزب از او می‌خواهد چنین است: «اکنون حزب می‌خواهد اهداف انقلابی‌اش را تحکیم کند، پس کمونیست خوبی باش و آخرین خدمتت را به حزب انجام بده، اعتراف کن!» اینجا تقسيم شدن سوژه در خالص‌ترین شکل آن روی می‌دهد: تنها راه برای این که متهم در سطح "سوژه‌ی بیان كننده" ثابت کند کمونیست خوبی است اعتراف کردن است، يعني تعيين كردن خودش در سطح "سوژه‌ی بیان شده" به عنوان يك خائن. شاید ارنستو لاکلائو حق داشت زمانی که گفت استالینیسم پدیده‌ای زبانی نیست بلکه خود زبان یک پدیده‌ی استالینیستی است.

به این ترتیب می‌توان محتاطانه بین انديشه‌ي لكاني در مورد سوژه‌ي منقسم و انديشه‌ي "پساساختارگرایانه‌ی" درباره‌ي سوژه‌-حالات فرق نهاد. در پساساختارگرایی سوژه اغلب به سوژه‌گاني تقلیل می‌یابد. سوژه معمولاً به صورت محصول فرآیندی غير-سوبژكتيو درک می‌شود: سوژه همیشه در فرآیندی پیشا سوبژكتيو ("نوشتن"، "میل" و غیره) گرفتار یا منقطع شده و بر انواع مختلف "تجربه" یا زیست شخصی فرد در مقام "سوژه‌ها"، "بازیگران" یا "عملان" فرآیند تاریخی تاکید می‌گردد. برای مثال در پساساختارگرایی تنها در یک نقطه‌ی معین تاریخ اروپایی است که خالق اثر هنری، نقاش یا نویسنده، خود را در مقام فردی خلاق می‌بیند که در اثرش، به انباشته‌ی درون سوبژکتیوش معنا می‌دهد. البته استاد بزرگ چنین تحلیلی فوکو بود: ممکن است گفته شود که فوکو در کارهای متاخرش قصد داشت موقعیت‌های مختلفی را بازشمارد که افراد سوژه-حالات خویش می‌دانند.

با لکان اما با نگاه دیگری به سوژه روبرو هستیم. برای ساده گفتن موضوع: اگر ما همه‌ي انباشتگي حالات متفاوت سوژه شدن را فروكاهيم، اگر همه‌ی انباشته‌گی تجربه‌ی حال را به چگونه‌گی زیستن افراد در مقام سوژه-حالت تقلیل دهیم، چیزی که بر جا می‌ماند حفره‌ای است که با این انباشته‌گی پر شده بود و این خلاء محض، این فقدان ساختار نمادین همان سوژه است: سوژه‌ی اسم دلالت. به این ترتیب این سوژه دقیقاً نقطه‌ی مقابل اثر سوژه‌‌گانيّت است: آن چه سوژه‌‌گانيّت می‌پوشاند نه یک فرآیند پیش یا فرا‌سوبژكتيو نوشتار بلکه یک فقدان ساختار است، فقداني که سوژه است.

ايده‌ي غالب ما درباره‌ي سوژه – در اصطلاحات لکانی- همان «سوژه‌ی مدلول» است، عاملي فعال، حامل نوعی دلالت که سعی دارد خود را در قالب زبان بیان کند. نقطه‌ی شروع لکان بازنمایی نمادین است که می‌گوید سوژه همواره در یک مسیر انحرافی است، یک نابه‌جایی یا یک شکست. بدين معني كه سوژه هرگز نمی‌تواند دالی را بیابد که "از آن خودش باشد". پس همواره بیش یا کم از اندازه می‌گوید. به طور خلاصه: گاهی آنچه واقعاً می‌خواهد بیان کند بیش از گفته‌های اوست. یک نتیجه‌گیری معمول اما نادرست ِ مسئله این است که سوژه نوعی انباشته‌گی درونی معناست که این انباشته‌گی همواره از تولید نمادین گفتار وی تجاوز می‌کند: «زبان نمی‌تواند آن‌چه من قصد گفتنش دارم را کاملاً بیان کند ...» نظر لکانی دقیقاً برعکس است: مازاد دلالت یک فقدان بينادين را می‌پوشاند. سوژه‌ی اسم دلالت دقيقاً همين فقدان است، همين امكان‌ناپذيري در یافتن اسم دلالتي که "ازآن خودش" بوده باشد: شکست در بازنمایی خویشتن‌ سوژه یک وضعیت مثبت است. سوژه می‌کوشد خود را در یک دلالت بازنمایی کند و بازنمایی شکست می‌خورد، اينجا ما به جای انباشته‌گی با یک فقدان روبرو مي‌شويم و اين فضاي خالي كه با شكست ايجاد شده همان سوژه‌ی اسم دلالت است. برای نشان دادن مطلب در یک راه متناقض: سوژه‌ی اسم دلالت يك اثر پس كنشي ِ شکست در بازنمايي شخصي خودش است. به همین علت است که شکست در بازنمایی تنها راهی است که سوژه را به قدر کافی مي‌نماياند.

برای روشن‌تر کردن این مورد تعیین کننده، دوباره به گزاره‌ی جمجمه‌شناسانه‌ی هگلی بازمی‌گردیم: «روح (سوژه) یک استخوان است، یک جمجمه (der Geist ist ein Knochen)» اگر ما اين گزاره را به طور‌تحت‌اللفظي قرائت كنيم، اين یک گزاره‌ی بي‌معني ماتریالیستي-عوامانه است که سوژه را به دم‌دست‌ترین واقعیت مادی آن فرو می‌کاهد. اما حقیقت فرضي در کجای كلمات هگلی پنهان شده است؟ اثر جمله‌ی «روح یک استخوان است» در شنونده احساس نابسنده‌گی محض، احساس تناقض مطلقش است: کاملاً بی‌معناست – چه‌طور ممکن است پویایی دیالکتیکی روح را به حضور راکد یک تکه‌ی بی جان جمجمه کاهش دهیم؟ یک هگلی چنین پاسخ می‌دهد که: سوژه دقیقاً همین تناقض مطلق است، این احساس نفی مطلقی که در حين تجربه‌ي حد اعلاي نابسنده‌گي در گزاره‌ي «روح یک استخوان است» به ما دست مي‌دهد. اینجا با نوعی اقتصاد گفتاری مواجهیم: سعی داریم با بیان گزاره‌ای سوژه را تعریف کنیم اما تلاش ما شکست می‌خورد، ما تناقض مطلق را تجربه مي‌كنيم، نهايت ارتباط منفي بين سوژه و مُسند- و دقیقاً همین تضادْ مطلق تعریفی از سوژه در مقام نفی به دست می‌دهد. دقیقاً مشابه لطیفه‌ای شورویایی درباره رابینوویچِ یهودی که قصد مهاجرت داشت. کارمند اداره‌ی مهاجرت علتش را از او می‌پرسد، رابینوویچ پاسخ می‌دهد: «به دو دلیل. اول این که نگرانم که در اتحاد شوروی، کمونیست‌ها قدرت را ازدست بدهند و آن وقت قدرت به دست ضدانقلاب خواهد افتاد و قدرت جدید تقصیر همه‌ی اعمال کمونیست‌ها را به گردن ما یهوديها خواهد انداخت و دوباره بساط کشتار یهود علم خواهد شد ...» کارمند به میان حرف او می‌پرد و می‌گوید: «کاملاً بی‌معناست، چیزی در اتحاد شوروی نمی‌تواند عوض شود – قدرت شوروی تا ابد خواهد ماند» رابینوویچ جواب می‌دهد: «خوب این دلیل دوم من است». منطق اینجا دقیقاً مشابه منطق گزاره‌ی هگلی است. «روح یک استخوان است»، شکست، خودش در خوانش اول, معنای درست را به ما مي‌دهد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 2:46  توسط عادل صدر  | 

هرکس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد. کوچهٔ ابوریحان. هنوز هستش، چند درختی مانده است و زیر آن یکی هنوز تاریک است. همین جا بود که دستش را گرفتم. می‌رفتیم و بوی یاس مثل چتری بود، یا هوا همه بوی یاس بود معلق میان شانه‌های ما. چه جای گریه؟ هستم، هنوز هم هستم. بوی ته ماندهٔ غذا‌ها از درز پنجره‌های آشپزخانه‌ها و گاهی پچپچه‌ای از پشت پنجره‌های بسته. اگر سر وقت نرسد، نرسیده است. زندگی ادامه پیدا می‌کند. آنقدر‌ها آدم هست که سروقت برسند، دور یک سفره، بچه‌ها همیشه منتظر می‌مانند تا پدر اول شروع کند، یا مادر بگوید که: ((چرا نمی‌خورید؛ مگر نمی‌بینید دارد سرد می‌شود؟))

هوشنگ گلشیری /برهٔ گم شدهٔ راعی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:41  توسط عادل صدر  | 

دندان بر جگر بگذار...!

اگر چه کوهستان‌ها را صخره به صخره

با خون شکوفه شسته‌اند،

اما رنگین کمان‌های بسیاری

بر پیچ و تاب رود بزرگ

پل خواهند زد.

حوصله کن مجروح من

مجروح خارزار بی‌چلچله!

این طور هم نمی‌ماند

که علف در دهان داس بمیرد و

باد برای خودش

هی به هوچی و هلهله.

من به تو قول می‌دهم

بهارزایی هزار خرداد خوش خبر

از جانپناه امید و ستاره در پی است.

دندان بر جگر بگذار آهو...

آهوی پابه‌زای   (…)

صیاد سایه گریز نیز نمی‌داند

سرانجام در برکه تاریک

به تنهایی خود شلیک خواهد کرد.

اما تو باز

برای نجات همان سنگ انداز،

هم با چراغ ماه و مرهم شفا

باز خواهی گشت.

بازگرد.

دارد دیر می‌شود.                                           سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 20:51  توسط عادل صدر  | 

امروز اميدي بزرگ روح مرا سرشار كرده
چه نامي مي توان بر آن نهاد
ساده بگويم،
خوشبختي
و اميد به اين كه ، نيل به سعادت
امكان پذير است
امروز، پنجره ي اتاقم در بيمارستان غرق نور آفتاب است
و اين، دليل خوشبخت بودن من نيست

دليل، پروردگار من است

آندري تاركوفسكي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 1:54  توسط عادل صدر  | 

 گئورک تراکل / ترجمه خسرو ناقد

کشتزار

سپید و سرد

آسمان

تنها و بی‌انتها.

کلاغ‌ها بر فراز برکه‌ها می‌چرخند.

و شکارچیان از جنگل‌ها بیرون می‌زنند.

 

سکوتی بر سر سیاه درختان خانه کرده است.

نور سرخ آتش از کلبه بیرون می‌جهد.

گه‌گاه سورتمه‌ای می‌شتابد

از دور دست

و ماه از خاکستر افق

سر بیرون می‌کشد آرام.

 

در باریکه‌راه کشتزار

گوزنی در خون خود می‌غلتد

و در کنار برکه

کلاغ‌ها خونآبه به هم می‌پاشند.

لرزه بر اندام زرد و باریک نی‌زار می‌افتد.

یخبندان، دود، و قدمی تا بیشه‌زار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 3:34  توسط عادل صدر  | 

Pure Human, Clean Earth

کانون انسان پاک، زمین پاک، تشکلی غیر دولتی، زیست محیطی و غیر انتفاعی در ایران است. هدف این  کانون عبارت از اطلاع رسانی جهت کاهش معضلات زیست محیطی با توجه به گرمایش جهانی زمین و حفظ میراث زمین است.  فعالیت آن از طرق گوناگون نظیر تولید و نشر اخبار زیست محیطی، برگزاری همایش و پخش فیلم های موجود در مورد گرمایش جهانی، پخش اطلاعیه و اعلامیه های هشدار دهنده در مورد وضعیت کنونی تغییرات آب و هوایی کره زمین، برگزاری گشت های علمی و آموزشی می باشد.

کانون انسان پاک، زمین پاک اطلاع رسانی را گامی اساسی در جهت افزایش دانش بر امر حمایت از محیط زیست می داند. طیف مخاطبین انسان پاک، زمین پاک اقشار مختلف از توده مردم گرفته تا بالاترین سطوح تصمیم گیری را در برمی گیرد. یکی از مهم ترین فعالیت های کانون، پخش اعلامیه و اطلاعیه های هشدار دهنده در مورد تغییرات آب و هوایی کنونی وضعیت گرمایش جهانی می باشد. وب سایت اطلاع رسانی تحت عنوان http://www.phce.org منتشر و راه اندازی شده است.

انسان پاک، زمین پاک از طریق سایت خبری و اطلاع رسانی سعی دارد به وسیله تولید و انتشار اخبار زیست محیطی و نیز گزارش های خبری تحقیقی و مصاحبه در شفاف سازی ارزش ها و معضلات زیست محیطی جهان گام برداشته و توجه همگان را برای حفاظت از این ارزش ها و رفع تهدیدها ومعضلات جلب نماید.

کانون انسان پاک، زمین پاک انعکاس نظرات محققین و پژوهش گران در خصوص موضوعات مطرح شده و قابل طرح را باذکر نام آن ها جزء دستورهای کار خود قرار داده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 2:42  توسط عادل صدر  | 

امروز (28آذر) سالروز درگذشت آیت الله منتظری (ره) ، بزرگ مرد اخلاق و عمل است. مردی که همه ما به نوعی در حقش کوتاهی کرده‌ایم و دیدیم با او چه کردند و ساکت نشستیم؛ چرا که فکر کردیم او هم به دنبال قدرت است در حالی که منتقد قدرت و اخلاقی کردن قدرت بود، به درددلهایش گوش ندادیم؛ تحمل هیچ گونه اظهارنظر اجتماعی و سیاسی او را نداشتیم و در مجموع با او خوب رفتار نکردیم . اما او مانند پدری دلسوز و مهربان با حلم و صبوریش و گذشتش همه ما را پذیرا شد و با نگاهی آمیخته به مهر و صفا به ما درس اخلاق، انتقادپذیری و مقاومت و حق مداری داد و حاضر نشد بر آنچه عقیده نداشت سر فرو آورد. نظر و عمل را در هم آمیخت و اخلاق بزرگواری را تعلیم ما داد. امید که از نو به او بنگریم و خودمان را بازیابیم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 22:40  توسط عادل صدر  | 

چه بر سر مردم آمده که یکدیگر را به راحتی در خیابان سلاخی می کنند؟ پلیس هم می ایستد کنار دیگر مردم و جرات عکس العمل ندارد! این اعمال و هنجار شکنی ها پیامد کدام نابخردی ها است؟ مقاله زیر از دکتر سروش دباغ به این حادثه دردآور از منظر فلسفه اخلاق می‌پردازد.


سروش دباغ

1- خبر تكان‌دهنده بود و بهت‌آور: جواني در ميدان كاج سعادت‌آباد شهر تهران در يك نزاع عشقي با سلاح سرد به جان رقيب افتاد و او را نيمه‌جان كرد،‌ سپس در حالي‌ كه جوان نيمه‌جان از درد به خود مي‌پيچيد و فرياد مي‌كشيد و طلب‌ كمك مي‌كرد، جوان ضارب مانع از نزديك شدن مردم و تني چند از پرسنل نيروي انتظامي شد كه در صحنه حضور داشتند و نظاره‌گر ماجرا بودند. اين دقايق دلخراش و طاقت‌فرسا آنقدر ادامه يافت تا جوان نيمه‌جان قالب تهي كرد و روي در نقاب خاك كشيد. در عين حال آن‌گونه كه در اخبار آمده بود، برخي از كساني‌ كه در صحنه فاجعه حضور داشتند، در آن لحظات جانكاه و بحراني مشغول تهيه عكس و فيلم بودند. جا دارد از زواياي گوناگون حقوقي، قضايي، امنيتي، جامعه‌شناختي، روانشناختي و... به اين حادثه هولناك پرداخته شود و آثار و نتايج مترتب بر آن مورد ارزيابي قرار گيرد. در اين يادداشت مي‌كوشم صرفاً از منظر اخلاقي به آنچه رخ داده بنگرم و نكته‌اي را پيرامون آن متذكر شوم.

 

2- برخي از متخصصان اخلاق گفته‌اند بدتر و تاسف‌بارتر از نفس اعمال قبيح و ناروايي كه از فاعلان اخلاقي در جوامع انساني به كرات سر مي‌زند، فرو ريختن قبح اين اعمال و عادي شدن ارتكاب به آنهاست. به‌ خاطر داشته باشيم كه انسان حيوان اخلاقي است و تفاوت چشمگير او با حيوانات نه در خوردن و خوابيدن و گشني كردن كه پرواي ديگران را داشتن و در تنظيم مناسبات و روابط خويش با سايرين از نُرم‌ها و قواعدي چند تبعيت كردن است. «حساسيت اخلاقي» داشتن نيز از مقومات و مولفه‌هاي زيستن اخلاقي و انساني است. حساس بودن در قبال نُرم‌شكني‌ها و واكنش‌ نشان دادن به رفتارها و كنش‌هايي كه عقل سليم بدون ترديد آنها را محكوم مي‌كند و از آنها تبري مي‌جويد، از مقتضيات «حساسيت‌ اخلاقي» داشتن است. بي‌تفاوت بودن در برابر چنين رفتارهاي نابهنجار و غيراخلاقي زمينه را براي بروز و ظهور رفتارهايي نظير آن در آينده به وسيله سايرين هموار مي‌كند. عدم حساسيت اخلاقي و بي‌تفاوتي پيشه كردن از بلاياي عظيمي است كه مي‌تواند گريبانگير يك جامعه شود. موجود گوشت و پوست و خون‌داري نظير من هنگامي انسان قلمداد مي‌شود كه دغدغه و حساسيت اخلاقي داشته باشد و در برابر اعمالي كه متضمن خوارداشت و آزار و اذيت آشكار ساير انسان‌ها و تخفيف و ويراني مناسبات اخلاقي در جامعه است غيرت بورزد و واكنشي نشان دهد. با مد نظر قرار دادن اين ملاحظه، درباره كساني‌ كه در حادثه‌اي كه ذكر آن رفت، مشغول تهيه عكس و فيلم بودند يا صرفاً نظاره‌گر بودند،‌ چه بايد گفت و چگونه قضاوت كرد؟ ممكن است گفته شود جوان ضارب حالت طبيعي نداشته و يكپارچه خشم و بغض و كينه بوده، به ‌طوري ‌كه اگر كسي به او نزديك مي‌شد، به احتمال قوي او نيز از پاي در‌مي‌آمد؛ پس عقلاً و اخلاقاً نمي‌توان درگير نشدن ايشان با ضارب جوان را تقبيح كرد، اما مگر تنها واكنش ممكن در اين ميان درگير شدن مستقيم با ضارب بود؛ مي‌شد كسان ديگري را خبر كرد، با ديگر مراكز نيروي انتظامي تماس گرفت، با داد و فرياد توجه ساير رهگذران را به خود جلب كرد تا افراد بيشتري به جمعيت مي‌پيوستند، تمهيدي انديشيده مي‌شد تا مثلاً 20 نفر به طور همزمان به سمت ضارب حمله‌ور مي‌شدند و جوان نيمه‌جان را نجات مي‌‌دادند و... به هر صورت مسلماً واكنش‌هايي از سنخ واكنش‌هاي فوق موجه‌تر و رهگشا‌تر از بي‌تحركي پيشه كردن و تماشا كردن و عكس و فيلم گرفتن بود، ولو اينكه نتيجه چنداني به همراه نداشت چرا كه از «حساسيت اخلاقي» انسان‌هايي پرده مي‌گرفت كه در گوشه و كنار اين شهر مي‌زيند؛ انسان‌ها‌يي كه وجدان اخلاقي بيداري دارند كه در موعد مقتضي شعله‌ور و طنين‌انداز مي‌شود.

 

3- مي‌‌دانيم كه برخي از انسان‌ها كوررنگند و خيلي از رنگ‌ها را تشخيص نمي‌دهند و تفاوتي ميان خاكستري و بنفش و قرمز و سبز و سفيد و قهوه‌اي قائل نيستند. دچار كوررنگي اخلاقي شدن و در برابر اعمال قبيح و ناروا بي‌تفاوت شدن و زشتي‌ آنها را تشخيص ندادن كه هم‌عنان با از ميان رخت بربستن حساسيت اخلاقي در يك جامعه انساني است، به مراتب بدتر و رقت‌انگيزتر است. با يادآوري مكرر اهميت «حساسيت اخلاقي» جهت پي‌افكني مناسبات انساني اخلاقي بكوشيم تا بيماري كوري اخلاقي در ميان ما لانه نكند و فراگير نشود.

 http://www.soroushdabagh.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 21:19  توسط عادل صدر  | 

رضا داوری اردکانی :طنز یا اخلاقی است، یا سیاسی. در روزگاران گذشته، طنز بیشتر اخلاقی بوده و کمتر سیاسی. اما امروزه وجه سیاسی آن غلبه دارد.

حتی اگر فیلسوف نیز طنز بگوید باز سخن او رنگ سیاسی خواهد گرفت؛ اما این که آیا فیلسوف می‌تواند سیاسی‌گو باشد یا نه، سخن دیگری است. هر چه هست باید گفت که طنز متعلق به فیلسوفان نیست و همه فیلسوفان اهل طنز نیستند. بر عکس فیلسوفان، همه شاعران طنزگو به‌شمار می‌روند. حتی می‌توان گفت که طنز همه شعر است و هر شاعری که طنز نداشته باشد، شاعر نیست. اما گاهی این طنز در شعر آشکار و گاهی پنهان است.


البته ممکن است که در درون شاعر درد چنان غلبه کند که طنز او را بپوشاند. این گونه هم نیست که طنز همواره خنده‌دار باشد. بسیار پیش می‌آید که طنز ما را می‌گریاند. شما با خواندن «قلعه حیوانات» جورج ارول، اگرچه به ظاهر می‌خندید اما در دل گریه می‌کنید. همه سخن سعدی طنز است، به ویژه در طیبات سخن طنزآمیز او آشکار است. این لحن طنزآمیز را حتی در قصاید او هم می‌توان دید. ما معمولا وقتی طنز را ترجمه می‌کنیم یا به معادل فرنگی‌اش فکر می‌کنیم، هزل و طنز را با هم می‌گیریم اما نباید زبان طنز را با هزل یکی گرفت. طنز، طیبت، هجو و هزل یکی نیستند و هر یک مصادیق خاص خود را دارند.


هزل در معنایی که ما امروزه از آن می‌فهمیم، با طنز فرق دارد. طنز تا دهه‌های اخیر معنای امروزی را نداشته است. مثلا به «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی طنز نمی‌گفته‌اند، ما طنز را یک صورت ادبی می‌دانیم اما قدما آن را با طعنه در زبان استعمال می‌کرده‌اند.

برخی از استادان ادب می‌گویند که سعدی طنز ندارد و هزلیات گفته است. آن‌هایی که چنین سخنی را بر زبان می‌آورند، پیداست طنز سعدی را نفهمیده‌اند. زبان سعدی آکنده از طنز است. حتی وقتی طیبات او را می‌خوانید باز طنز کلامش را درمی‌یابید. می‌توان به کتاب سعدی تفال زد و دید که هر جا که بنگریم طنز را آشکارا خواهیم دید. سعدی غزلی دارد که مطلع آن چنین است «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ارزق فام را/ بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را». سخن او در این غزل عظمت دارد و به ظاهر اصلا با طنز یکسان نیست. اما دقیق‌تر که بنگریم درخواهیم یافت که زبان طنز در بیت بیت این غزل سنگین و متین هم موج می‌زند.


این که بگوییم که سعدی شاعر اخلاقی است، سخن تازه‌ای نیست. اخلاق در شعر سعدی متحقق است. شعر از اخلاق جدا نیست و اخلاق عین شعر است. شعر یک ماده دارد و یک صورت. صورت اصل است و ماده حل شده در صورت است. وقتی می‌گوییم که اخلاق ماده شعر است، به این معناست که اصل شعر، اخلاق است. شاعر اخلاقی کسی است که در شعرش مسایل اخلاقی را بیان کرده باشد. طنز و طیبت هم با اخلاق پیوسته است.


بسیاری از ما با آثار سعدی بیگانه‌ایم. «بوستان» او را نمی‌خوانیم تا با شکوه زبان و سخن او آشنا شویم؛ اما استادان غربی ارزش سخن سعدی را می‌شناسند و از خواندن آثار او به وجد می‌آیند. فروغی که کلیات سعدی را تصحیح کرده، معتقد بوده که «گلستان» سعدی کتاب کودکان نیست. نتیجه چنین سخنی این شد که کودکان ما با سخن سعدی بیگانه ماندند و همین است که استادان غربی، سعدی را بهتر از ما می‌شناسند و ما از شناخت او عاجز مانده‌ایم، ولی این مسأله و دیدگاه فروغی نمی‌تواند تأثیرگذار باشد.


من طنز را در معنی فلسفی آن در نظر می‌گیرم. «برگسون» رساله کوچکی به نام «خنده» دارد. او می‌گوید که این عالم وجودی که در آن هستیم دارای دینامیسمی است. به سخن دیگر، نظم حرکتی دارد. اگر چیزی از این مدار حرکت خارج بشود، برای ما مضحک جلوه خواهد کرد. چه نظر برگسون را بپذیریم چه رد کنیم، این را نمی‌توان انکار کرد که طنزنویس و طنزگو چیزی را به ما نشان می‌دهند که با عرف نمی‌خواند. طنز نشان دادن حماقت و سفاهت است. طنز از خردمندی سخن نمی‌گوید. به مدد و تجسم خردمندی است که سفاهت و حماقت را آشکار می‌کند. با تصویرگری عدل است که ظلم را نشان می‌دهد. این تقابل، که در آثار سعدی همه جا وجود دارد، شرط طنز است. اتفاقا همه طنزنویسان با این تقابل است که زبان به طنز می‌گشایند. نزد فیلسوفانی مانند افلاطون و سقراط نیز طنز عمده، تقابل است.


در تقابل اگر شما نظری بدهید و حق را به کسی ارزانی کنید، طنز را خراب کرده‌اید. از همین روست که می‌گوییم عقل طنزنویس، عقل حاکم نیست؛ بلکه او کاری می‌کند تا با عقل شما ارتباط برقرار کند. طنزنویس با خوب و بد کاری ندارد. او تنها نشان می‌دهد و آشکار می‌کند. در واقع آینه‌ای در برابر رویدادها می‌گیرد تا صورت آن‌ها را نشان دهد. وظیفه طنزنویس حل مسایل نیست، او تنها به طرح مسأله می‌پردازد. طنز در پایان دوره‌های انحطاط و آغاز یک دوره جدید به وجود می‌آید. در زمان انحطاط ذوق طنزنویسی وجود ندارد. برای پدیدآوردن طنز باید درک تند داشت و در ماهیت رویدادها نفوذ کرد. از همین روی در آغاز وقایع تاریخی است که شاعران و فیلسوفان با طنز حوادث را می‌شکنند. فیلسوف با منطق چنین کاری می‌کند. طنز سلاح درهم شکستن گذشته و نفی آن است. البته نه به معنای مطلق آن؛ بلکه به قصد بازکردن جا برای چیزهایی که می‌آید و در راه است.


به همین دلیل است که سقراط با طنزش کسانی را می‌شکند. در دوره رنسانس هم، چنین اتفاقی رخ داد. در این دوره کتابی نوشته شد به نام «در ستایش دیوانگی»، که ارزش و اهمیت فراوان دارد. کتاب «دن کیشوت» را هم می‌توان به یاد آورد که نخستین رمان تاریخ است. درست است که طنز «دن کیشوت» پر از گریه و درد است اما ظاهرش خواننده را می‌خنداند. این‌ها و نمونه‌هایی نظیر این در دوره‌های آغاز یا پایان انحطاط پدید آمده‌اند.

«اورتی»، فیلسوف معاصر آمریکایی، نئو پراگماتیستی بود که دموکراسی را مقدم بر فلسفه می‌دانست. به نظر او دموکراسی نیاز به فلسفه ندارد؛ اما برای این که این سخن خود را اثبات کند و مبنای فلسفه را نفی کند، به طنز متوسل می‌شود. اگر چه طنز او به لاابالی‌گری نزدیک است، ولی طنزنویس تا آن حد لاابال نمی‌تواند باشد. ارسطو در کتاب بزرگش «فن شعر» که متاسفانه تنها بخش تراژدی آن به جا مانده است، می‌گوید که تراژدی علو انسان را آشکار می‌کند و کمدی ساحت پستی انسان (یعنی حقارت‌ها) را نشان می‌دهد.


درست است که طنز کمدی نیست؛ اما به کمدی نزدیک است. سخن ارسطو به ما کمک می‌کند تا دریابیم که طنز ضعف‌ها، ناتوانی‌ها، کج فهمی‌ها و بی عقلی‌ها را نشان می‌دهد. وقتی بی‌عقلی شایع می‌شود، طنز نیز از بین می‌رود. طنز هنگامی به وجود می‌آید که دایره‌ها تنگ شود و کسانی قادر باشند که از بیرون نگاه و در آن دایره‌ها نفوذ کنند. طنز و ظرافت جایگاه ویژه‌ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می‌گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می‌گیرد و شور و حرکت را بدان باز می‌گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می‌کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم.


یکی از ادبای سیاست‌مدار زمان من علی دشتی بود. دشتی کتاب‌های خوبی درباره شاعرانی نظیر خاقانی، خیام و حافظ و دیگران دارد. آن چه در اینجا در نظر من است کتاب «قلمرو سعدی» اوست. دردناک است که این نویسنده خوب، طنز سعدی را درنیافته است. ممکن است کسانی با من موافق نباشند و این سخنم را جسارت با اهل ادب بدانند. من یک معلم پیرم که با اهل ادب جدل نمی‌کنم. به سن و سال و وضعی رسیده‌ام که دلم می‌خواهد سخن طنز بگویم نه سخن ملامت و طعن. اما با این همه می‌گویم که دشتی متوجه طنز سعدی نشده بود. با سعدی چنان عتاب و خطابی می‌کند که شگفت‌آور است. زیرا دشتی مرکز حکایت‌های سعدی را درنیافته بود. او متوجه نبود که سعدی درسی را که از یک واقعه و رویداد می‌توان گرفت، نشان می‌دهد؛ نه این که مستقیم تعیین تکلیف کند و دستور بدهد که چنین و چنان کنید. سعدی در همان حکایت‌هایی که دشتی به او طعنه می‌زند، حکم صادر نمی‌کند؛ اما درک این نکته برای دشتی دشوار بود. اهل درد بودن با شادی منافات ندارد. همه اهل درد شادند. شادی بی‌درد شادی آدمیان نیست. سعدی نیز انسان اهل درد و بزرگی است که باید درد او را شناخت، پذیرفت و ارج نهاد.


همه سخن سعدی طنز است، به ویژه در طیبات سخن طنزآمیز او آشکار می‌شود. این لحن طنزآمیز را حتی در قصاید او هم می‌توان دید. زبان سعدی آکنده از طنز است و می‌توان به کتاب سعدی تفال زد و دید که هر جا که بنگریم طنز را آشکارا خواهیم دید.



شعر تنها صورت ندارد؛ بلکه مضمون نیز دارد. صورت و مضمون یگانه است و شعری که تنها مضمون داشته باشد شعر نیست؛ نصیحت است. همچنین یکی از اوصاف دنیای تجدد نقد و نقادی است، ما نقد و نقادی نداریم و بسیاری موارد را در ادبیات ملتفت نمی‌شویم. طنز و ظرافت جایگاه ویژه‌ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می‌گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می‌گیرد و شور و حرکت را بدان باز می‌گرداند.


هنگامی که کتاب ادیپ شاه را باز می‌کنید، معمایی مطرح می‌شود و آن را به زبان طنز می‌گوید و تا پایان صفحات آن یکسره طنز است. زمانی که طنز را در طبقه‌بندی آثار ادبی ادیپ قرار می‌دهید در زمره آثار تراژیک و تراژدی مهم تاریخ قرار می‌گیرد. زیرا هم طنز و هم تراژدی است. تراژدی تنها شوخی نیست بلکه ظرافت زبانی دارد و مانند بازی است که شوخی شبیه آن ساخته و پرداخته می‌شود و در جایی بر هم منطبق می‌شوند. همه طنزها نوعی شوخی را دربردارد؛ اما بسیاری از شوخی‌ها طنز نیست حتی اگر سعدی آن را گفته باشد.


طنز سعدی را در سه نمونه می‌توان مطرح کرد. نخست آن طنزی که به شوخی نزدیک است، دوم طنزی که کمتر شوخی دارد و سومین نمونه از طنز سعدی اصلا شوخی ندارد. اگر ما فکر کنیم که در طنز یک زبان عمومی وجود دارد و الفاظ و عبارات در هر جایی گفته شوند همان معنایی را دارند که در زبان عمومی دریافت می‌شود، باید قدری در این مسأله تجدید نظر کنیم. الفاظ و کلمات در شعر معنا دارد و اگر شعر را به نثر تبدیل کنیم چیزی باقی نمی‌ماند. اگر لطیف‌ترین اشعار حافظ هم به نثر تبدیل شود، دیگر شعری از آن برجای نمی‌ماند. طنز زبان خاص خود را دارد. طنزها زبانشان با هم فرق می‌کند. طنز نوعی روان‌شناسی است؛ زیرا در طنز نامربوطی سخن و بی‌ جایی فعل نشان داده می‌شود. اهل طنز قوم فعل بی‌خردان را نشان می‌دهند.


قوم، فعلی است که از کسی سر می‌زند که مدعی خردمندی است. اگر از انسان معمولی حرکت خلافی سر بزند، مردم بر او می‌بخشایند؛ و اگر حرف نادرستی بزند بر او خرده نمی‌گیرند. ولی اگر کسیکه مدعی خردمندی است حرف بی اساسی بزند، کار ناشایستی می‌کند. نخستین طنز در تقسیم‌بندی طنزهای سعدی طنز روان‌شناسی است. طنز روان‌شناسی به خلقیات و منش اشخاص برمی‌گردد. معمولا طنزهایی که از سعدی داریم در این دسته قرار می‌گیرد. طنز همواره مایه تذکر است و به این طنزها کم و بیش توجه نشان داده‌اند. طنز دیگری نیز داریم که دیده نمی‌شود و کمتر به آن توجه شده است.


طنز اجتماعی چندان سابقه‌ای ندارد و سعدی را از این بابت ملامت‌ها کرده‌اند. «یکی در صورت درویشان» سعدی یکی از زیباترین قطعات از حیث صورت و مضمون است که قطعات نظم فارسی را به همراه دارد. شعر تنها صورت ندارد بلکه مضمون نیز دارد. صورت و مضمون یگانه است و شعری که تنها مضمون داشته باشد نصیحت محسوب می‌شود. طنز دیگری داریم که اوج طنز است و مرتبه عالی طنز محسوب می‌شود و شاعران کمابیش آن را در اشعارشان دارند. آن طنز، طنز تراژیک است؛ به خصوص هنگامی که سعدی طنز می‌گوید بسیار معنادار بوده است. صحنه جدل نیز در اشعار سعدی وجود دارد و می‌توان از آن در نمایشنامه‌ها استفاده کرد. روی صحنه، طنز بیشتر ظاهر می‌شود؛ ولی زبان اشعار سعدی زبان دیالوگ امروزی نیست. سعدی که در سال ۶۵۶ هجری قمری می‌زیسته، می‌دانسته که ۸۰۰ سال بعد، آن را بازخواهند شنید و اعجاب خواهند کرد و انگشت تعجب جهانی بر گفت و شنود وی به دندان خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 9:6  توسط عادل صدر  | 

مصطفی ملکیاننشست "نیاز دانشجویان علوم انسانی به فلسفه" با سخنرانی مصطفی ملکیان، روز شنبه، 22 آبان 1389 در محل پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی برگزار شد.

مصطفی ملکیان در آغاز سخنان خود، مدعای اصلی خود را این چنین بیان کرد: دانشجویان علوم انسانی به دو چیز مربوط به فلسفه سخت نیازمندند، یکی فرآیند فلسفه‌ورزی یا فلسفیدن و دیگری فرآورده آن فرآیند که از آن تعبیر به فلسفه می‏کنیم. بنابراین تعبیر فلسفه‌خوانی عنوان مناسبی نیست چرا که خواندن کتابهای فلسفه به معنای فلسفیدن و فلسفه نیست.

وی افزود: وقتی علوم انسانی را بر می‌شمرند می‏گویند فلسفه یکی از علوم انسانی و بلکه مهم‌ترین علم انسانی است. بنده معتقدم که خود این دعوی، دعوی کاملاً باطل و نادرستی است. فلسفه در بسیاری از شاخه‌های خودش جزء علوم انسانی است اما در پاره‌ای از شاخه‌ها جزء علوم انسانی نیست. بنابراین اگر گفته شود نیاز دانشجویان علوم انسانی به فلسفه، گویی گفته شده است نیاز دانشجویان علوم انسانی به یکی از این علوم که این چیز غریبی است.

این پِژوهشگر فلسفه در ادامه به چهار تعبیر علوم انسانی در غرب اشاره کرد و آنها را این چنین برشمرد: تعابیری که ترجمه فارسی آنها علوم انسانی است، تعابیری که ترجمه فارسی آنها علوم اجتماعی است، تعابیری که ترجمه فارسی آنها علوم انسان است و تعابیری که ترجمه فارسی آنها علوم فرهنگی است.

ملکیان با تأکید بر اینکه وی در میان این چهار تعبیر، از تعبیر علوم انسانی که به نظر وی دقیق‌تر است، استفاده می‌کند، سخنانش را پی گرفت: شم زبانی ما می‌گوید لابد علوم انسانی باید با انسان ربط داشته باشند. اما باید بررسی کرد که علوم انسانی از آن رو با انسان مرتبطند که انسان عالِم این علوم است یا از آن حیث که انسان معلوم این علوم است.

وی ادامه داد: مسلماً اعتبار علوم انسانی نمی‌تواند به اعتبار عالِمش باشد، چرا که در این صورت همه علوم، علوم انسانی خواهند بود و بنابراین فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی نیز باید علوم انسانی به حساب آیند. بنابراین اعتبار علوم انسانی به اعتبار معلوم آنهاست یعنی به اعتبار اینکه متعلق، سوژه و معلوم علم در علوم انسانی، انسان است. پس علوم انسانی، علومی‌اند که درباره انسانند.

مؤلف کتاب "راهی به رهایی" تصریح کرد: اگر علوم انسانی درباره انسان باشند در نتیجه آن شاخه از فلسفه که درباره خدا سخن می‌گوید یا درباره ماهیت زمان و مکان است، درباره انسان نخواهد بود.

وی خاطرنشان کرد: علوم انسانی به دو لحاظ تقسیم‌بندی می‌شوند، یکی اینکه علوم انسانی درباره کدام ساحت انسان مانند ساحت جسم، ذهن، نفس، روح و مناسبات انسانی سخن می‌گویند و دیگر اینکه به کدام روش درباره انسان سخن می‌گویند. علوم انسانی به اعتبار روش، خود به پنج دسته بزرگ تقسیم می‌شوند که عبارتند از روشهای فلسفی، تجربی، تاریخی، عرفانی و دینی و مذهبی. بنابراین اگر پنج روش و n ساحت در تقسیم‌بندی علوم انسانی وجود داشته باشد، در نتیجه ما 5n علوم انسانی خواهیم داشت.

ملکیان در ادامه با تأکید بر این نکته که وجه اشتراک هر شاخه‌ای از شاخه‌های فلسفه با شاخه‌های دیگر آن در مسئله "روش" است که به آن روش عقلی یا پیشینی می‌گویند، خاطرنشان کرد: همین که ما در استدلالات خود از روش فلسفی استفاده کنیم و نه از روشهای تجربی، تاریخی، عرفانی و دینی و مذهبی، به قلمرو فلسفه وارد شده‌ایم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 17:11  توسط عادل صدر  | 

روبان سفید، محصول ۲۰۰۹ به کارگردانی میشائل هانکه است. وی کار خود را با نمایش‌نامه‌نویسی شروع کرده، سابقه کارگردانی‌اش در تلویزیون به سال ۱۹۷۰ برمی‌گردد و اولین اثر سینمایی‌اش را سال ۱۹۸۹ ساخته است. روبان سفید برنده جایزه نخل طلای شصت و دومین دوره جشنواره فیلم کن شد و همچنین جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۹ را هم کسب کرد.راوی فیلم،‌ کاراکتر مرکزی آن است؛ معلمی جوان که دهه‌ها بعد از ماجراهای پیش آمده، به شرح آنها لب به سخن می‌گشاید. با وجود اینکه در روبان سفید بسیاری از کودکان و کاراکترهای خردسال دارای اسامی و نام هستند، بزرگترها - که وجودشان به مقتضی سمبلیک‌بودن آنهاستبیشتر از روی نقش‌شان در بین عام خطاب می‌شوند. برای مثال، کشاورز، دکتر، پیشوا و… به همین منوال. زندگی در آن روستا بر بنیان ارباب و رعیتی (طبقه‌ای) است و هر فرد از جایگاه خود در اجتماع بخوبی آگاه است. آدم‌های بی‌عاطفه در چنین جامعه‌ای، زبانی جز ضرب و شتم مردم ندارند، به ویژه بر بچه‌ها که حتی بخاطر کوچکترین خطای سرزده از ایشان، تنبیهی سخت – هم فیزیکی و هم روحی روانی -را بر آنان مستولی می‌گردانند. زنان هم به شیوه‌های مشابهی مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند و همیشه در زیر سایه سنگین جامعه‌ی مردسالار آنجا، به سختی نفس می‌کشند. از دیگر رو، مردان بالغ و میانسال خود را درگیر با فعالیت‌هایی گستاخانه و عبث شریرانه کرده‌اند. اما یک روز، زندگی مردم در آن دهکده دستخوش جریاناتی می‌شود. دکتر روستا، که سوار بر اسب در حال گذار است، به ناگه پای اسب به ریسمانی نامرئی گیر می‌کند و دکتر را از روی اسب بر زمین کله پا می‌کند و جراحاتش طوری است که او را ماهها در بیمارستان بستری می‌کنند. سپس چند کودک – شامل دکتر خان روستا و فرزند عقب‌افتاده‌ی دکتر از معشوقه‌اش – چندین بار مورد تهاجم و کتک قرار می‌گیرند. سپس انبار غله‌ی خان دستخوش شعله‌های آتش می‌شود.چه کسی پشت این ماجراهاست؟ این معلم است که بالاخره پی به دست‌اندرکاران این قضایا می‌برد و آنها کسی نیستند جز بچه‌ها که در خرابکاری‌ها و ضرر و زیان‌ها نقش مستقیم داشته‌اند؛ ایشان به انتقام آنچه برآمده‌اند که خود آن را بدرفتاری و تنبیه خود می‌خوانند و تنی چند از آنان نیز به انتقام از والدین نابخرد خود که زندگی متحجرانه و حبس و محدودی را بر آنان روا داشته اند، برخواسته اند.

فیلم با یک روایت آغاز شده. لحن و گفتار راوی هم طوری است که تاثیر فیلم افزایش می‌یابد. ساختار اثر نشانه تسلط هانکه به زبان سینمایی است و نشان می‌دهد او زیبایی‌شناسی فیلم را خوب می‌شناسد. فیلم سیاه و سفید است و بازیگران هم لباس‌های سیاهی بر تن دارند. بور بودن چهره بازیگران با تیرگی رنگ لباس‌شان ما را با وضعیتی سیاه و سفید در درون فیلم هم مواجه می‌کند. دهکده کوچک محل وقوع حوادث فیلم در واقع نمونه‌ای است از کل عالم و هانکه می‌گوید تربیت و رفتارهایی که در فیلم شاهد آنها هستیم، به سرانجامی جز جنگ‌های جهانی نمی‌توانست ختم شود. اما خود وی تاکید دارد که نباید تفسیر فیلم او را به ریشه‌شناسی زایش فاشیزم محدود کرد. وی در فلسفه بیش از سایرین به نیچه علاقه دارد و در فیلمش نیز می‌بینیم در جامعه مورد توصیف وی اخلاق، نظم و تفکر عناصری هستند که به‌رغم وجود ظاهری به زوال رسیده‌اند. همچنین او برای اینکه مخاطب خود را از مرحله سطح عبور بدهد در کنار وقایع تلخ فیلم حادثه‌ای رمانتیک را نیز قرار داده است.در فیلم «روبان سفید» به وضوح گفته می‌شود که این روبان نشانه‌ای است از معصومیت، اما نماد مذکور وقتی مورد استفاده قرار می‌گیرد که معصومیت از بین رفته است. به عقیده دریدا، دال یا بخش ظاهری نشانه وقتی حاضر می‌شود که مدلول غائب باشد؛ وگرنه در حضور معنا ما دیگر نیازی به دال نداشتیم .فیلم روبان سفید را می‌توان دالی در غیاب مدلول در نظر گرفت. بسیاری از مواردی که در این فیلم به نمایش درمی‌آید، از جمله خود روبان سفید یا نشانه‌هایی چون نظم و احترام، در واقع به نبود آنها دلالت دارند و نه به حضورشان. فیلم، نمایش معصومیت نیست، بلکه نمایش فقدان معصومیت است. در سراسر فیلم نوعی درستکاری ظاهری موج می‌زند و کارگردان خواسته نشان بدهد که چگونه پلیدی توانسته در میان این درستکاری ظاهری رشد پیدا کند.

پرسش این است که بالاخره این کودکان معصوم هستند یا خیر؟ در متن فیلم هانکه کودکان معصوم نیستند و در واقع میراث‌خوار گناهان بزرگ‌ترهای‌شان قلمداد می‌شوند. کودکان فیلم دو دهه بعد با شکل دادن به فاشیزم آلمان، به گسترش ظلم، خودپرستی، زیاده‌خواهی و مطلق‌نگری در جهان خواهند پرداخت. یکی از ویژگی‌های فیلم نمایش پیش‌زمینه‌های فاشیزیم به حساب می‌آید و در پایان به طور کنایه‌آمیزی با شروع جنگ جهانی اول خاتمه می‌یابد. فیلم در واقع می‌گوید آنچه دیدید پیش‌درآمدی است بر وقایع چهل، پنجاه سال آتی اروپا و این گناه، نه گناه فردی که گناهی است جمعی.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 6:12  توسط عادل صدر  | 

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند

روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده

دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره

باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها

هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده

زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف

زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 6:14  توسط عادل صدر  | 

"یابن آدم انی و حقی لک محب فبحقی علیک کن لی محبا."

" ای فرزند آدم حق تو بر من این است که محب تو باشم. پس به حق من بر تو، محب من باش"

چاپ اول کتاب "گلشن حقیقت" نوشته دکتر سید حسین نصر با ترجمه و مقدمه و توضیح انشاالله رحمتی در 479 صفحه با شمارگان 2200 نسخه از سوی انتشارات سوفیا منتشر شده است. موضوع کتاب درباره تصوف و عرفان و فرقه ها و آداب طریقت می‌باشد. در پشت جلد کتاب آمده که گلشن حقیقت صرفا کتابی درباره‌ی صوفیان نیست بلکه کتابی صوفیانه متناسب با نیازهای فکری و معنوی دنیای معاصر است. شاید بهترین توصیف درباره‌ی این کتاب را باید از زبان هیوستون اسمیت از دین پژوهان و عرفان پژوهان بزرگ معاصر شنید: "من زیباترین گلشن ها را در این عالم دیده‌ام و کتاب گلشن حقیقت چونان رب النوع آن گلشن‌ها به نظر می‌رسد این گلشن براستی زیباست".

کتاب با پیشگفتار مترجم و با توضیح بعضی اصطلاحات و مفاهیم عرفان اسلامی شروع شده است که توضیحات مترجم برای ورود به این گلشن زیبا و دلکش مفید و لازم هستند. بعد مقدمه نویسنده محترم و مطالب کتاب در 5 بخش جای گرفته‌اند: معنای انسانیت ،حقیقت ،عشق و زیبایی ، خیر و عمل بشر ، چکونه به گلشن حقیقت برسیم ، دستیابی به مرکز تصوف : دیروز و امروز و پیوست یک: سنت صوفیه و طریقه‌های صوفیه ؛ تاملاتی در تجلی تصوف در زمان و مکان و پیوست دوم: سنت تصوف و عرفان نظری عناوین بخش‌ها و فصول این کتاب را شامل می‌شوند.

 - دکترسید حسین نصر هدف عرفان و موضوع آن را حق و حقیقت می‌داند و این عالم را تشبیه می‌کند به انسانی که باید سعی کند از این دنیا خود را به یک باغ یا گلشن خاص برساند؛ از همین رو عنوان جدیدترین کتابش را "گلشن حقیقت "برگزیده است.نصر این کتاب را در سال 2007 نوشته و به اعتقاد‌ مترجم، کتابی در تصوف است و نه درباره‌ تصوف. از این‌رو مؤلف در تدوین کم‌تر نگاه تاریخی دارد، هرچند گاه به تاریخ هم استناد داده است. سیدحسین نصر در این کتاب ازتصوف به عنوان پدیده‌ جهان امروز یاد می‌کند و در این‌باره‌ به طرح شواهدی برای ادعایش می‌پردازد. سید حسین نصر که امسال در لیست برگزیدگان جشنواره حکمت سینوی جای گرفت، در این کتاب بدنیال این است که کارکردهای جهانی و امروزی اندیشه‌های عرفانی تصوف را در قالبی نو و بدیع بیان کند. به عبارتی «گلشن حقیقت» درآمدی بر تصوف به شمار می‌آید و مولف با رویکردی غیر آکادمیک، این کتاب را به عنوان کسی که مدافع و اهل تصوف است، به نگارش درآورده است.رحمتی، مترجم کتاب با بیان انگیزه‌های جهانی نصر در نگارش این کتاب توضیح داد: او می‌خواست اندیشه‌های جهانی تصوف را در قالب اندیشه‌هایی زنده و کارآمد بیان کند و از این طریق مشکلات بشر امروز را عرضه کند.وی که مقدمه‌ای 80 صفحه‌ای هم برای کتاب نوشته است و پس از تکمیل ترجمه، آن را برای دکتر نصر ارسال کرده، درباره عنوان کتاب نیز معتقد است: به دلیل آن‌که دکتر نصر هدف عرفان و موضوع آن را حق و حقیقت می‌داند، این عالم را تشبیه می‌کند به انسانی که باید سعی کند از این دنیا خود را به یک باغ یا گلشن خاص برساند.

سید حسین نصر، استاد علوم اسلامی دانشگاه جرج واشتنگتن آمریکا و یکی از پژوهشگران زمینه‌های مطالعات اسلامی و مطالعات تطبیقی ادیان است و تاکنون بیش از 50 کتاب و 400مقاله به زبان‌های متعدد منتشر کرده است.

شایان ذکر است انشاءالله رحمتی، دکترای فلسفه اسلامی پیش از این کتاب‌های «دین و نظم طبیعت»، «آرمان‌ها و واقعیت های اسلام»، «اسلام و تنگناهای انسان متجدد» و «معرفت و معنویت» از سید حسین نصر را ترجمه کرده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 0:28  توسط عادل صدر  | 

چاپ اول کتاب "فلسفه و ساحت سخن" نوشته دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی در 436 صفحه و با شمارگان 2000 نسخه از سوی انتشارات هرمس منتشر شده است.

غلامحسین ابراهیمی دینانی، متولد پنجم دی‏ماه 1313 در روستای دینان در حومه شهر اصفهان است که پس از تحصیل در حوزه علمیه اصفهان و قم از محضر علامه طباطبایی بهره‏های بسیار برده است. وی پس از وفات آیت‏اللـه بروجردی که رئیس حوزه علمیه قم بود، این شهر را ترک می‏کند و در آزمون کنکور شرکت کرده و به دانشگاه تهران وارد می‏شود.

دینانی تا اخذ درجه دکتری در رشته فلسفه به تحصیلات خود در همان دانشگاه ادامه می‏دهد اما پس از آن به دانشگاه فردوسی مشهد می‏رود و در آنجا به تدریس فلسفه اسلامی مشغول می‏شود. دینانی در سال 1362 به دانشگاه تهران منتقل شده و در نهایت از همان جا نیز بازنشسته می‏شود. هرچند وی در حال حاضر مدیر گروه فلسفه اسلامی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران است و در همین مؤسسه دوشنبه ها کلاسی دارد که با استقبال بسیاری نیز مواجه شده است.

"فلسفه و ساحت سخن" آخرین اثر این فیلسوف معاصر ایرانی است که به رابطه میان فلسفه و سخن می‏پردازد و می‏کوشد تا نشان دهد نقش سخن در عالم اندیشه تا چه اندازه مهم و بنیادی ا‌ست.

دینانی در مقدمه کتاب تأکید می‏کند که فهم فلسفی یا فکر علمی همیشه و هر جا در زبان اتفاق می‏افتد و به همین اعتبار، زبان ظهور اندیشه است و سخن مظهر فکر و خرد به شمار می‏رود.

وی با اشاره به اینکه مرزهای جهان انسان همان مرزهای زبان اوست این نکته را نیز مورد توجه قرار می‏دهد که زبان اجتماعی‏ترین پدیدار عالم است و انسان به حکم داشتن زبان بالذات یک موجود اجتماعی به شمار می‏رود. اما باید توجه داشت که آنجا که زبان هست انسان و جهان نیز حضور دارند و به واسطه زبان، انسان در جایگاهی قرار می‏گیرد که که نه تنها به آنچه هست و آنچه بوده است آگاهی پیدا می‏کند بلکه نسبت به آنچه اکنون نیست نیز آگاه می‏شود.

به باور دینانی پرسش هستی با زبان هستی بیان می‏شود زیرا زبان هستی از هستی جدا نیست و چنانکه یادآور شدیم زبان در هر یک از ساحتهای هستی با همان ساحت قرین شناخته می‏شود. دینانی این ساحت را ساحت سخن هستی می‏نامد که فیلسوف می‏کوشد در آن قدم بگذارد و به پرسش هستی گوش فرا دهد.

به گفته دینانی کسی که در ساحت سخن هستی گام بر می‏دارد به پرسش هستی گوش فرا می‏دهد که رو به رو شدن با آن راه رسیدن به پاسخ را هموار می‏کند، راهی که بی‏پایان است و بنابراین ساحت سخن بیش از آنچه تصور می‏شود گسترده خواهد بود.

این استاد فلسفه در کتاب "فلسفه و ساحت سخن" به موضوعاتی چون"منطق و گفتار"، "مقولات دهگانه و کلیات پنجگانه"، "زبان زیرساخت و اصول بنیادین سخن"، "کتاب الحروف فارابی یک دفتر فلسفی است یا یک نوشته نحوی؟"، "نقش عقل و خردگرایی در پیدایش علم نحو"، "نخستین مسئله نحوی و نقش آن در پیدایش فکر فلسفی"، "آیا مصدر اصل کلام است؟"، "نخستین مسئله مورد اختلاف میان دو مکتب مهم نحوی"، "واضعان الفاظ - واضعان شرایع"، "معضل بزرگی به نام موضوع له" و "زبان چیزی فراتر از صرف و نحو و مجموعه واژگان است" پرداخته است.

"زبان و زمان"، "نسبت علم با معلوم خود همانند نسبت وجود با ماهیت است"، "ممکن از ان جهت که ممکن است به حسب سرشت خود مجهول است"، "دو واژه علم و معرفت و تفاوت آنها با یکدیگر" و "‌اگر سخن نبود جهان هرگز آشکار نمی‌گشت" از دیگر مباحث طرح شده در این کتاب است.

از دیگر آثار دینانی می‏توان به "قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی" (سه مجلد)، "شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی"، "منطق و معرفت در نظر غزالی"، "معاد از دیدگاه حکیم مدرس زنوزی"، "اسماء و هیهات حق تبارک و تعالی"، "وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی"، "نیایش فیلسوف" (مجموعه مقالات)، "ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام" (سه جلد) و "دفتر عقل و آیت عشق" (سه جلد) اشاره کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:6  توسط عادل صدر  | 

حرف از عدالت، عدالت را محقق نمی کند

اندیشه  - یادداشت زیر به قلم دکتر رضا داوری اردکانی نوشته شده که به جان راولز و " نظریه عدالت " او پرداخته است.

*************

جان راولز، یکی از بازگشتگان به پراگماتیسم؛ فلسفه خاص آمریکایی ها است. او در سال 1970 با نوشتن کتاب نظریه عدالت به شهرت رسید. پیداست که طرح مسئله عدالت آن هم در متن لیبرالیسم کار آسانی نیست و می دانیم که لیبرال ها هرگزبه عدالت وقعی نگذاشته اند. درست بگویم لیبرال ها عدالت را در آزادی یافته اند و گاهی می اندیشیده اند که سودای عدالت ممکن است موانعی برای آزادی پدید آورد و حتی آن را به خطر اندازد.

هنر راولز این است که عدالت را چنان تعریف می کند که با آزادی به آسانی جمع شود و این شاید جز با رجوع به پراگماتیسم امکان نداشته است. در عدالت راولز مردمان باید در عین رعایت قوانین درصدد یافتن قواعد و قوانین باشند که آنها را در رسیدن به مطلوب ها و رفع حوائج شان و همچنین در رفع اختلاف هایشان راهگشا باشد.

راولز در لیبرالیسم خود اصل عدالت را بر آزادی مقدم نمی شمارد. عدالت و برابری خاصی که او در لیبرالیسم خود وارد می کند برابری در افزایش بهره مندی های اجتماعی است. یعنی او نمی گوید همه مردم یکسان سود ببرند و یکسان زندگی کنند، بلکه می گوید نظم جامعه چنان باشد که برابری افزایش نیابد. این که کسانی بیش از حد متوسط برخوردار باشند و بهره مندیشان افزایش یابد بی عدالتی نیست به شرط اینکه در عین حال وضع کسانی هم که که بهره مندیشان کمتر است بهبود یابد.

لیبرال های کلاسیک از این شکایت دارند که طرح نظریه راولز زمینه دخالت دولت در اقتصاد را فراهم می سازد و این دخالت نظم طبیعی بازار را بر هم می زند. گویی بازار نه فقط یک نظم ذاتی دارد بلکه حفظ نظم زندگی مردمان به طور کلی هم بر عهده آن است.

 راولز با طرح عدالت به منزله انصاف این نکته را بر مضامین اعلامیه حقوق بشر افزوده که خوب است نهاد ها و سازمان هایی به وجود آید که به بهداشت و مسکن و نان مردم هم توجهی داشته باشد و این البته ربطی به حقوق طبیعی ندارد.

بگذاریم و بینیم زمان با راولز چه می کند. امروز او از همه صاحبنظران فلسفه سیاسی معاصر نفوذ و شهرت بیشتری دارد. صفت دیگر آثار راولز این است که در آنها بحث و جدل کمتر است. راولز از دیگران کمتر نقل می کند. او از عدالت افلاطونی و ارسطویی و از مذهب اصالت فایده انگلیسی کم و بیش عدول کرده است.

اکنون شیفتگان راولز بسیارند و به نظر می رسد وجه شیفتگی تعلق خاطرشان به انصاف و عدالت باشد. ولی با حرف از عدالت به عدالت نمی توان رسید. از عدالت و انصاف به آسانی می توان سخن گفت و چه بسیار هم که سخن می گویند.

کتاب راولز هم این بحث را در متن لیبرالیسم تجدید کرده است. آیا بحث و نظر او راهی به عدالت و انصافی که بیش از لفظ و لفاظی باشد می گشاید؟ آنچه من می فهمم این است که راولز فهم جدید و اخیر از حقوق بشر (و مخصوصا فهم آمریکایی) را فهم طبیعی و قبل از قرارداد اجتماعی تلقی می کرده و لیبرالیسم را با قدری تعدیل و پیرایش پایان تاریخ یافته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:8  توسط عادل صدر  | 

"چیزی که این مردان (عارفان و صوفیان) را به مرتبه اولیا رسانده است افکار یا عقایدی نیست که فلان یا بهمان حکیم اظهار داشته است. بلکه همان " برکت محمدی " همان " حضور الهی " است... آنها ثمرات شجره معنوی اسلام‌اند و هیچ شجره‌ای ثمر نمی‌دهد مگر اینکه ریشه‌هایش در خاکی که از آن تغذیه می‌کند فرو رفته باشد و این "خاک" همان وحی الهی است که هر دینی یا سنتی به شیوه‌ی خاصی ریشه‌هایش را در آن فرو می‌کند."

سید حسین نصر – آرمانها و واقعیتهای اسلام – ترجمه انشا الله رحمتی – نشر جامی 1384 ص 175


برای فهم مفاهیم " برکت " و حضور باید به نکاتی چند توجه داشت:

1- "برکت" و "حضور" اموری کیفی‌اند. منظور از "امور کیفی" در اینجا اموری است که در عین حال که قابل سنجش و اندازه‌گیری کمی نیستند ولی از واقعیت عینی(objective) برخوردارند و نمی توان آ ها را به صرف احوال نفسانی افراد که در نهایت مولود ذوق واستحسان آنها است تنزل داد. همانطور که می دانیم در تصور سنتی حکیمان ما به طور کلی و در مباحث منطقی آنها به طور خاص همه‌ی موجودات(یا ماهیات) را ابتدا به جوهر واعراض تقسیم می‌کنند. ازمیان مقولات عرضی که برطبق نظر معروف تعدادشان نه تا است دوتای آنها که به بحث ما در اینجا مربوط است مقولات "کم" و "کیف" است. کم را عرضی می‌دانند که بالذات قابل تقسیم است یا به عبارت دیگر قابل مساوات و لامساوات است (یعنی ذاتا می‌تواند با کم دیگری مساوی باشد یا مساوی نباشد). حال آنکه کیف درست عکس این است یعنی ذاتا قابل تقسیم نیست یا به عبارت دیگر ذاتا قابل مساوات و لامساوات نیست. ولی مهم این است که هر دو مقوله را واقعی و عینی می‌دانند و مابه‌ازایی در عالم خارج برای آنها قائل‌اند.

در جهان بینی مدرن در اثر دیدگاه پوزیتیویستی و علم زده مقوله کیف را واقعی نمی‌دانند زیرا اعتقاد بر این است که واقعیت اساسا امری است ممتد و در نتیجه فابل اندازه‌گیری کمی. بر این مبنا البته بسیاری امور در عالم هست که چون نمی‌توان آنها را به معیارهای کمی سنجید بنابراین آنها را سوبژکتیو یا ذهنی (subjective) می دانند یعنی اموری می‌دانند که به شناسنده خویش قائم‌اند و جدای از آن شناسنده وجود مستقلی ندارند. در نتیجه این گونه امور ذوقی و استحسانی صرف تنزل می‌یابند.

حال در مقام تبیین شخصیت یک عارف با نوع و نحوه شکل‌گیری یک مکتب عرفانی هم با تاثیرات تاریخی مواجه می‌شویم و هم با برکت و حضور سنتی که آن عارف یا مکتب عرفانی بدان تعلق دارد.از آنجا که بر طبق این نگاه پوزیتیویستی  از میان آنچه واقعیت دارد امور قابل سنجش به روش علمی است بنابراین فقط می‌توان تاثیرات تاریخی را مورد توجه قرار داد و اموری چون برکت و حضور از این حیث قابل بررسی و اعتنا نیست.

انقلاب علمی بر همین مبنا حقایق بسیاری در خصوص وجه کمی طبیعت مکشوف داشته و منشا خدمات بسیار برای بشریت شده است ولی نه فقط از امور کیفی(غیر قابل سنجش در کل هستی) بلکه حتی از وجه کیفی طبیعت نیز غفلت کرده است. این وجه کیفی همان وجهی است که از ازل به خدا معطوف است زیرا مگر نه این است که طبیعت و عالم ماده نیز نشانه خداوند است و میان این نشان و چیزی که نشان از او دارد باید سنخیتی باشد. و جالب تر اینکه در نظر برخی حکیمان سنتی خود کمیت(عدد) نیز دارای یک وجه کیفی است. برای مثال فیثاغورث (570-500ق.م) و فیثاغورثیان اگر چه عالم را به روش ریاضی قابل فهم می‌دانستند ولی برخلاف دیدگاه مدرن درباره‌‌ی ریاضیات این را مشروط به آن می‌دانستند که"ریاضیات را نه تنها به معنای کمی بلکه به معنای رمزی نیز بفهمیم و تلقی رمزی از آن داشته باشیم."

به هر تقدیر اگر برکت و حضور را امور واقعی بدانیم و با توجه به اینکه این امور نیز علاوه بر تاثیرات تاریخی در تکوین عرفان و عارفان در یک سنت نقش اساسی دارند در آن صورت روشهای تاریخی و حتی پدیدارشناختی امروز را برای تبیین این موضوع نارسا خواهیم یافت. برای تبیین این موضوع درک حقایق آن سنت که در حقیقت همان ها عارف‌پرور‌اند ضرورت دارد.

ادامه دارد....  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 5:20  توسط عادل صدر  | 

 فلسفه "خانگی" ترین چیز بشر است، چرا که آدمی حکایت حیاتش، اطوار و شئون انسانیتش را در فلسفه به رشته اندیشه میکشد. فصل اول کتاب جریانهای اصلی در مارکسیسم لشک کولاکوفسکی با عنوان ریشه های دیالکتیک در این باره دست کم در زبان فارسی کم نظیر است. برای اینکه اطاله کلام نکرده باشم، به نقل یک قول درخشان از فنلون اکتفاء می کنم و علاقه مندان را به آن متن حواله میکنم:

خداوندا! من آنچه هستم، نیستم. هیهات! بیش و کم آنم که نیستم. خود را بسان نقطه ی میانی نامفهومی میان هیچی و وجود میبینم. من آنم که خواهد بود؛ من آنم که دیگر آنچه بود، نیست و هنوز به آنچه خواهد بود نرسیده است. و درین میانه من کی ام؟ چیزی هستم که نمی دانم چیست؛ چیزی که در خود جای نمی گیرد، ثباتی ندارد و بسان آب روان است. چیزی هستم که نمی دانم چیست؛ چیزی که به چنگ نمی آید و از لابه لای انگشتان میگریزد؛ چیزی که وقتی می خواهم به چنگش گیرم و به آن نظری بیفکنم، دیگر آنجا نیست. چیزی هستم که نمیدانم چیست؛ چیزی که در لحظه شدن نیست می شود؛ لاجرم آنی نیست که خود را با ثبات بیابم؛ آنی نیست که در آن بسانی حضور داشته باشم که بتوانم بگویم "من هستم"...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 2:22  توسط عادل صدر  | 

اگر مدعاهای اخلاقی عینی یا ملموس و بیرونی هستند چگونه است که غالبا نمی ‌توانیم در این باره به توافق دست یابیم که از آن میان کدام مدعاها درست‌اند؟

هیلاری پاتنم در کتاب "اخلاق بدون هستی ‌شناسی "این پرسش را به نحوی تقلب قلمداد می‌کند یعنی فرض می‌شود که پرسش‌های ناظر به واقع ماهیتا چنان‌اند که می‌توانیم درباره آن‌ها توافق حاصل کنیم. به نظر پاتنم اندیشه مورد بحث به کلی ناموجه است یعنی این رای که ادعاهای اخلاقی اختلاف برانگیزند موجه نیست زیرا:

موضوعات اخلاقی‌ای وجود دارند که افرادی که در داخل مرزهای حیات اخلاقی به سر می‌برند به هر روی درباره آن‌ها اتفاق نظر دارند. این که قتل بی‌گناهان - تقلب – سرقت و امثال این‌ها نادرست است امری است که افراد بهره‌مند از آگاهی اخلاقی در همه جای دنیا بر آن مهر تایید می‌زنند. اما اختلاف نظر به دلیلی پیش می‌آید که: مسائل اخلاقی واقعی قسمی از اقسام مسائل عملی هستند و مسائل عملی تنها متضمن ارزشگذاری نیستند آن‌ها متضمن آمیزه‌‌ی در هم تافته‌ای از باورهای فلسفی و باورهای دینی و باورهای ناظر به واقع نیز هستند. به عنوان مثال مناقشه درباره سقط جنین را در نظر بگیرید : گاهی این مسئله با تعابیری متافیزیکی بیان می‌شود به این صورت که " چه هنگام جنین صاحب نفسی می‌شود؟" فرض این که حل ناشدنی بودن مسئله درست بودن یا نبودن سقط جنین صرفا نمونه‌ای است از "حل ناشدنی بودن" مناقشات اخلاقی  برحسب ظاهر ناموجه و نادرست است.

 اگر تصمیم گیری اخلاقی را مورد خاصی از تصمیم گیری عملی بدانیم  آن‌گاه میزان مناقشه ای که درباره آن در می‌گیرد نباید مایه اعجاب یا نگرانی ما شود. اگر مسائل اخلاقی را در عمل دیدیم اخلاق امری بیرونی و ملموس وعینی خواهد شد هر چند این درست است که برخی احکام اخلاقی بسیار مهم از جنس توصیف نیستند ولی این امر دلیل نمی‌شود که آن‌ها را از دایره شمول مفاهیم صدق و کذب و... خارج کنیم  به صورتی که حقایق منطقی نیز از جنس توصیف نیستند . ولی به سادگی نمی‌توان گفت حقایق اخلاقی نیز از چنس توصیف نیستند زیرا قضیه در گرو آن است که چه احکام اخلاقی‌ای را در نظر داشته باشیم. این حکم که" مغولها فرمانروایی فوق العاده بی‌رحم بودند" یا این حکم که " بی رحمی های این رژیم باعث شورش‌هایی شد" از جنس توصیف‌اند ولی احکامی بدین قرار که " تروریسم جنایت است" و " کتک زدن همسر نادرست است" از جنس توصیف نیست‌اند. آنها صرفا ارزشگذاری‌هایی هستند حامل نکوهش اخلاقی. به نظر پاتنم برخی از ارزشگذاری‌ها توصیف‌اند و برخی از ارزشگذاری‌ها توصیف نیستند. ارزشگذاری به کلی در مقابل توصیف قرار نمی‌گیرد بین دسته‌ی توصیف‌ها و دسته‌ی ارزشگذاری‌ها تداخلی وجود دارد نمی‌توان مرزی کشید و ازهم جدایشان کرد.

اگر ویتگنشتاین در این سخن خویش برحق بوده باشد که " ریاضیات لباسی رنگ به رنگ است" آن‌گاه می توان گفت که اخلاق لباس رنگ به رنگ چارخانه‌ای است .    

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 2:50  توسط عادل صدر  | 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بسی یارب کرا داور کنم

باز کش یکدم عنان ای ترک شهرآشوب من

تا ز اشک و چهره راهت پر زر و گوهر کنم

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها

کی نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

کج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

من که دارم در گدائی گنج سلطانی بدست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه می داد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 15:52  توسط عادل صدر  |